بیا بازی تموم کن
نه دیگه به فکر من باش
نه دیگه عمرو حروم کن
خیلی راحت بگو اره
بازی بردی باختم
من ساده تو خیالم
چه بتی رو از تو ساختم
برو طاقتم تمومه
نذار دلبسته تر بشه
اولین و اخرین عشق
نمیخوام درد سرت شه
به خودت گفتی مهم نیست
دیگه دلبسته پیره
اونجوری که ساده اومد
خودشم میزاره میره
عشق واسه تو یه بازیه
بازی بی حرمت و پست
سر سلامت خوب من
گذشتم از هر چی که هست
میپارمت دست خدا
خودش میده جوابتو
دنیا با هر چی هستو نیست
به نام ما به کام
تو خیالم توی رویا
تو دارامت عزیزم
باشی ونباشی با من
تویی عمرم همه چیزم
تو چه باشی چه نباشی
سهم من از تو دریغه
حرفامو کسی میفهمه
که اسیره نارفیقه
کاری از من بر نمیاد
کوه دردم ولی خاموش
خبری از من نمیگیری
شایدم شدم فراموش
میدونم منو نمیخای
تو رقیبام من شدم رو
همین چند روزم که بودم
یا کلک بود یا ترحم
چندمین بیچاراتم من
اولینم شایدم صد
اخه خوب اینتو میدونم
عشق من دل تو رو زد

[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:18 توسط ::.. سکوت ..::
ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...
ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
راز رسيدن فقط همين بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
***
لیلی زنجیر نبود
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود

[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:14 توسط ::.. سکوت ..::
اون شب تا صبح نتونستم جلو اشکام وبگیرم. عشقم امیدوارم در آغوش عشقت آرام بگیری امیدوارم دار آغوشش همیشه آرام باشی.
آره این سرنوشت من شکستن و آب شدن آره این سرنوشت من تنهایی و بی کس بودن آره این سرنوشت من تنها و بی کس توی این جاده دنیا قدم زدن آره این سرنوشتم این تقدیرم.
دیدی گفتم فراموشم میکنی دیدی به چه زودی دارم فراموش میشم دید چقدر از این که فراموشم نمیتونی بکنی ناراحت بودی دیدی چطو دارم فراموش میشم که خودتم باورت نمیشه دیدی.
بهت قول دادم خودم و از نو بسازم اما نمیدونم چطور با یه جسم بی قلب خودم وبسازم خوب میدونی قلبم و تو چشات تو نگات جا گذاشتم بهت قول دادم که حرفم نزنم قول دادم تو دلم پاکت میکنم اما نمیدونم چطوری ؟ با چه قلبی ؟
دیگه کلبم ویرونه شده بگو کی میخواد کمکم کنه تا این ویرونه رو باز بسازم تا یکی دیگه باز به من این کارو کنه آخه باچه توانی باچه امیدی با چه امیدی ؟ آخه چطور دوباره بشکنم چطور یکی بیاد بهش بگم دوسش دارم بهم هرچی میرسه بگه باز بشکنتم؟ آخه دیگه غروری نمونده که بخوام دوباره بذارم یکی زیر پاهاش لهش کنه
گلم من شکستم خیلی وقته مقصر تو نیستی نه خودم مقصرم از تو گله ای ندارم تو کلی تو سروری اما بهم بگو جواب این سوالارو.
من شکستم دیگه شکسته...
دوست دارم برای همیشه... خوشبخت بشی عزیزم امید وارم تو آغوشش آروم بگیری برای همیشه عزیزم... خوشبختی تو سر سبزی منه

[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:32 توسط ::.. سکوت ..::
گلم همنفسم تنها امیدم دلم مدام بهونت و میگیره دیگه گوشه نشین شده همین که یه فرصت پیدا میکنه میره یه گوشه تنهایی کز میکنه و تو خودش تو رو صدا میزنه.گلم دیگه توی خونه بهم میگن دیونه شدم دیروز شنیدم بی بی م با مامانم میگفت ببرینش روان پزشکی . کجایی تا ببینی اون بچه شر حالا دیگه انگار وجود نداره ؟ کجا؟؟
دلت میخواد خاطره بشم دلت میخواد مثل هزارتا جیز دیگه فراموش بشم غمت نباشه خیلی زود از یادم میبری منم به زودی میشم رویا اما بهت قول میدم تا وجود دارم از تو بنویسم بنویسم که چقدر دوست دارم و بدون گلم من یه دیونم یه دیونه
روزی که اینجا اومدم از تو اینجا نوشتم باور نمی کردم بیای و بهم سر بزنی اینقدر دلم گرفته بود اما تصمیم گرفته بودم تا آخرین نفسم از تو بنویسم اما آرزو داشتم یه بار از اینجا عبور کنی ببینی چطوری دارم آب میشم
این و با تمام وجودم مینویسم

"دوست دارم گلم همه کسم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:30 توسط ::.. سکوت ..::
خدایا چرا به من بال ندادی تا هروقت دلم گرفت بپرم بیام پیشت خدایا چرا حسرت یه بال و تو دلم گذاشتی چرا حسرت یه پرواز و تو دلم گذاشتی چرا....
خدا چرا من و توی این دنیای غریب تنها گذاشتی ؟ خدا چرا به من چشمی ندادی که ببینمت؟ حالاکه تنهام نگم هیچ کسی و ندارم اینقدر از بی کسیم گله نکنم خدایا چرا نمیبینمت چرا احساس میکنم تو هم تنهام گذاشتی چرا حالا که همه رفتن خدا تو هم من و تنها گذاشتی چرا...
خدا چرا صدام و نمیشنوی خدا مگه من بندت نیستم پس چرا جواب من و نمیدی ؟ مگه نگفتی هرکی در خونه ات و بزن جوابش ومیدی مگه نگفتی هرکی گریه کنه هرکی با خلوص نیت بیاد در خونه ات حاجتش و روا میکنی خدایا مگه من کم گریه کردم مگه من توبه نکردم مگه من با تمام وجودم در خونه ات نیومدم پس جواب من چی شد ؟؟
خدا مگه خودت نگفتی از رگ گردن به ما نزدیک تری پس چرا ذخمای من و نمیبینی چرا حرفای من و نمیشنوی چرا تو دستم ونمیگیری چرا حالا که خوردم زمین نمیتونم بلند شم دستم و نمیگیری بلندم کنی مگه تو این نزدیکیا نیستی پس چرا نمیبینمت چرا احساست نمیکنم چرا ...
خدا چرا بالم ندادی حالا که دوری خودم بیام کنارت چرا یه بال ندادی هروقت که خسته شدیم بیایم کنارت خدایا چرا بال ندادی اما آرزوی پروازو تو دلمون گذاشتی
خدا اگه تو فراموشم کردی اگه تو دیگه دوستم نداری اما بدون که خدا من تورو خیلی دوست دارم خیلی...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:29 توسط ::.. سکوت ..::
آستين لباس او را مي كشيد تا يك بسته آدامس به او بفروشد.
اين بار رو به روی زني كه روي صندلي پارك نشسته و نوزادش
را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه مي كرد.
گاه گاهي كه زن به نوزاد لبخنند مي زد،لب هاي دخترك نيز
بي اختيار از هم باز مي شد.
مدتي گذشت،دخترك از جعبه بسته اي برداشت و جلو روي
زن گرفت.
زن رو به سمت ديگري كرد:برو بچه،آدامس نمي خوام.
دخترك گفت:بگير.پولي نيست.

[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:5 توسط ::.. سکوت ..::
از داخل سبد شاخه گلی برداشت. به طرف او گرفت.
مرد چند سکه به او داد. لبخند زنان گل را گرفت و بو کرد.
پیرزن کمی خم شد و آهسته گفت:چقدر عشق به شما می آد.
و رفت.
چند دقیقه بعد همسر مرد آمد و كنار اونشست.
مرد،گل را جلو روی اوگرفت:تو زیباترین چشمای دنیارو داری،عزیزم.
زن زیر و بر گل رانگاه کرد.بویید.دستان مرد را محکم در دست گرفت.
مرد نفس راحتی کشید.
۲
خیلی دلم می خواست وقتی دارم باهات حرف می زنم،تو چشمام نگاه کنی.
مرد،دست دور کمر زن حلقه کرد.او را به طرف خود کشید.
خیلی دلم می خواست از تو چشمام بفهمی چی می خوام.
مرد شروع کرد به بوسیدن موهای زن.
زن موهایش را کنار زد.مرد گردن او را بوسید.
زن آه کشید.
مرد سرک کشید:چیزی شده؟
زن بازویش را خواراند:نه.کارت رو بکن.
۳
می خواستم یه چیزی رو اعتراف کنم.
زن، قلم را توی رنگ آبی زد و روی بوم حرکت داد:بگو.می شنوم.
راستشو بخوای تو چشمای خیلی قشنگی داری.
زن ،نیش خند زد.
مرد بدون این که سر بالا بیاورد ادامه داد:چشمای درشت طوسی رنگ.
و به نقطه ایی در دور دست خیره شد:این چشم ها هر کسی رو به طرف خودش می کشونه.
مگه نه؟
منظورت چيه؟!
منظور بدی نداشتم.فقط بدون که من ام چشمات رو خیلی دوست دارم.خیلی...
زن قلم را کنار بوم گذاشت. دست پاک کرد و از جیب شلوار چند اسکناس در آورد
و به او داد:کافیه؟
پشت بوم نشست.
رو به مرد کرد که پول می شمرد:حالا قشنگ تر شدم.نه؟!
مرد پول را در جیب گذاشت و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.
زن،قلم مو را برداشت.آن را آغشته به همه ی رنگ ها کرد و
مشغول رنگ آمیزی بوم شد:عوضی...
۴
خواهش مي كنم واسه يه بارم كه شده تو چشمام نگاه كن،بي انصاف.
مرد، سر پايين انداخته بود.
زن، بغضش تركيد:شد ۷ سال.
مرد بغض فرو داد:تقصير خودته.
فقط يه لحظه نگاه كن.
اون بار ام همه چيز تو يه لحظه اتفاق افتاد.
ولي اين دفعه فرق مي كنه.
خوب تو يه لحظه قراره چي رو ببينم؟
تو نگاه كن.
نه فايده نداره.
خواهش مي كنم.
باشه، ولي فقط يه لحظه.
زن،ايستاد.خودش را مرتب كرد.
مرد سر بالا آورد:تو؟!
زن،اشك از گوشه ي چشمش جاري شد.سر تكان داد:منو بخشيدي؟
مرد سر پايين انداخت.
زن،دست زير چانه ي او گذاشت.آن را بالا آورد:نه.ديگه نه.
مرد مستقیم در چشمان زن نگاه کرد:دیر شده.دیر
زن، سر پایین انداخت.
۵تو چشماي من چي بود كه تو رو عاشق خودش كرد؟
مرد كمي از قهوه را نوشيد.به برجستگي سينه ي زن نگاه كرد.
و به گردن بند الماسي كه به دور گردنش بود.
پشت به صندلي زد و گفت:عشق.
زن دست او را در دست گرفت:تو يه مرد كاملي.
مرد دست او را بوسيد.آن را به گونه ماليد و در همان حال به زني كه روبرويش اشسته بود،
چشمك زد.!

[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:59 توسط ::.. سکوت ..::
به نام آنکه دوستی را در وجود انسان قرار داد.
در این زندان وسیع آرام نشسته ام.
سکوت را به خانه دعوت کرده ام
او مهمانی است که هرگز از این کلبه بیرون نخواهد رفت!
دردها و رنجهای هزاران ستاره ی آسمانی را در خود دارم.
فریاد یک دنیا را در سینه حبس کرده ام!
و آبهای یک اقیانوس را در چشم دارم!
بی تو چه خواهم کرد؟!!!

[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:25 توسط ::.. سکوت ..::
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند
ولی قلبش سیاه میشود
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است

[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:23 توسط ::.. سکوت ..::

دیروز تو کلاس یهو چشمم افتاد رو نیمکت این جمله رو دیدم
به نظرم قشنگ اومد خواستم شما هم ببینید و نظر بدید![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:12 توسط ::.. سکوت ..::
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم.
ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم
. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم.
ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم.
ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم

[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:43 توسط ::.. سکوت ..::
خوب می دونم عزیزم دوریش واست چه سخته
اما کسی که رفته برگشتنش تو خوابه
باید که باورت شه آرزوهات سرابه
کجا می خوای بریو دنبال اون بگردی
چرا تورو نخواستش تو که بدی نکردی
ارزش اون چشاتو با گریه پایین نیار
حروم نکن روزاتو با حسرتو انتظار
خودش که نیست خیالش پس چرا زنده باشه
اون که پی بهوونه است بهتره بره جدا شه
رفت تورو تنها گذاشت خواست غمتو ببینه
تو هم دعا کن براش به روز تو بشینه
قسمت تو نبوده به پای اون بسوزی
امید نداشته باشی که برگرده یه روزی
نفرین نکن بدون که خدا هواتو داره
یه روز تو سرنوشتش درد تو دلش می زاره

[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:36 توسط ::.. سکوت ..::
می سوزم تو اوج غربت
واسه ی بودن با تو
ندارم یه لحظه فرصت
اینجا اشک تو چشامو
به کسی نشون ندادم
اگه بشکنه غرورم
غم به ابرو هام نمیارم
وقتی نیستی
هرچی غصه ست تو صدامه
وقتی نیستی
هر چی اشکه تو چشامه
از وقتی رفتی
دارم هر ثانیه از غصه رفتنت می سوزم
کاشکی بودی و می دیدی
که چی آوردی به روزم
حالا عکست تنها یادگاره از تو
خاطراتت تنها باقی مونده از تو
وقتی نیستی
یاد تو هر نفس آتیش می زنه به این وجودم
کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم ..

[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:30 توسط ::.. سکوت ..::
می دونی یاری ندارم
چی بگم که غیر غصه
دیگه دلداری ندارم
هیچ کسی پا نمی زاره
به دنیای خیالم
هیچکسی نداد جواب
این سوال بی جوابم
هر کی اومد دو سه روزی
از دلم بازیچه ای ساخت
دلمم مثل عروسک
ساده بود دل به دلش باخت
گل و گلایه ای نیست
بی وفایی رسم عشقه
عاشقا تنها می مونن
تنهایی مرام عشقه
چی بگم که خیلی تنهام
مب دونی یاری ندارم
چی بگم که غیر غصه
دیگه دلداری ندارم
هیچ کسی پا نمی زاره
به دنیای خیالم
هیچکسی نداد جواب
این سوال بی جوابم .....
الهی گاهی نگاهی ...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:29 توسط ::.. سکوت ..::
یا که پیدا کردی یاری،سر رو شونه هاش می ذاری ؟!
الهی هر جا که هستی ، خنده رو لبت بشینه
قلب پاک و مهربونت رنگ غُصه رو نبینه
نازنین اینجا یکی هست که دیونه ی چشاته
نمی ری از خاطر اون ، اون همیشه چشم براته
اگه حرفاشو نگفته ترسش ار زخم زبونه
می دونه دوسش نداری ، اما منتظر می مونه
آرزوی با تو بودن واسه اون دیگه محاله
لمس دستای تو حتی مث رویا و خیاله

[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:24 توسط ::.. سکوت ..::




